تبليغاتX
تخته سياه
وب نوشته‌هاي مريم چهاربالش
 جدايي

تيتر بدي است، خودم مي‌دانم، اما...

جمعه‌اي كه گذشت براي يك سفر كاري يك سفر كوتاه يك روزه به شهر مشهد داشتم. قصد شركت در يك همايش بود، همايشي كه هدف علمي نداشت و دليل برپايي‌اش تجليل و تقدير بود. اسم همايش را به اين جهت نمي‌برم كه نمي‌خواهم تلاش دست‌اندركاران آن را خدشه‌دار كنم و به واقع مشكل اصلي در برگزاري همايش نبود، بلكه در روابط انساني بود كه در جاهاي مختلف ظهور و بروز دارد.

برگزاركنندگان جلسه براي سطوح مخلتف دعوت‌شدگان مكان‌هاي مختلفي درنظر گرفته بودند. به عنوان مثال افرادي كه بنا بود از آن‌ها تقدير شود رديف‌هاي 2-5 صندلي براي آن‌ها درنظر گرفته شده بود؛ اما در اين ميان دو نكته جالب وجود داشت.

نخست اين‌كه بسياري از مدعوين كه بنا بود از آن‌ها تقدير شود، تنها آمده بودند عليرغم اين‌كه با خانواده‌هاي‌شان دعوت شده بودند؛ البته مجري مراسم بعد برايم توضيح داد كه بسياري از اين افراد خانواده‌هاي‌شان خارج از كشور است و اين‌جا تنها زندگي مي‌كنند.

و نكته دوم؛ نكته‌اي كه بعد از دو روز هنوز ذهنم را به خود مشغول نگه داشته است. تعداد به نسبت كمي از شركت‌كنندگان- حدود 40درصد- با خانواده‌هاي‌شان در جمع حاضر شده بودند. به محض ورود اين افراد، مجريان برگزاري به استقبال آن‌ها مي‌رفتند و آن‌ها را دعوت به جدايي مي‌كردند. تقديرشوندگان رديف دوم تا پنجم و خانواده‌ها رديف پنجم به بعد...

به دليل موقعيت مكاني صندلي‌ام تقريبا" مكالمه حدود 10 تن از افراد را با برگزاركنندگان مراسم را شنيدم و برايم خيلي جالب بود كه حتي يك نفر، تاكيد مي‌كنم حتي يك خانواده، يك زن، يك شوهر، يك فرزند هيچ درخواستي براي كنار هم نشستن نداشتند.  

و برايم اين سوال باقي مانده است كه آيا به راستي در همه جاي دنيا، خانواده‌ها در يك جمعه بعد از ظهر در برنامه‌اي نيمه رسمي كه با هدف مودت بيشتر برپا شده است و بي‌ترديد اعضاي خانواده نيز در كسب آن موفقيت موثر بوده‌اند و در سالن برگزاري آن هم محدوديت مكان وجود ندارد به همين سادگي از هم جدا مي‌شوند و مهم‌تر از همه اين‌كه آيا خانواده‌ها اين جدايي را مي‌پذيرند؟

آيا خانواده‌ها در همه جاي دنيا به همين سادگي به جدايي تن مي‌دهند و يا اين فقط يك اتفاق بوده است...

تيتر بدي است، مي‌دانم...

|+| نوشته شده توسط مريم چهاربالش در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391  |
 عشق و اسكناس

صفرهايت را دوست ‌دارم اسكناس؟

و تو مي‌داني اين راز شگرف را

راز صفرهايت را

و تو مي‌داني راز آغوش گرمت را

و تو خوب مي‌داني سِر نهفته در سياهي بي‌نهايت‌هايت را

و تو نيك مي‌داني كه در عصر سخت سرب

صفرهايت جادويي‌ترين طرز نگاه را در پس خويش نهفته دارد

و تو مي‌داني كه عشق مي‌خري، مي‌فروشي

دل مي‌بري، مي‌ربايي

عيان مي‌شوي، نهان مي‌شوي

عشوه داري و ناز

با نامهربانان مهرباني

و طنازي مي‌كني با مهربانان

صفرهايت را دوست دارم اسكناس؟

|+| نوشته شده توسط مريم چهاربالش در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391  |
 و فكر كن...

و فكر كن كه چه تنهاست


اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد

...

|+| نوشته شده توسط مريم چهاربالش در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
 زيبايي

جلو آينه مي‌ايستد. صورتي خوش رنگي را براي لبانش انتخاب مي‌كند. با رنگ پوست صورت و گونه‌هايش هم‌خواني زيبايي دارد و يك شال صورتي...

قطره‌هاي باران مي‌بارد. دلش نمي‌آيد، چترش را باز كند، دوست دارد در خلوت كوچه و چه را كه نه در شلوغي‌هاي خيابان اندكي در نم باران غوطه بخورد و آن‌قدر باران مي‌بارد و او غوطه مي‌خورد در باران كه ديگر اثري از صورتي نمي‌ماند.

روي يك نيمكت مي‌نشيند، آفتاب پشت پلك‌هاي خيسش را نوازش مي‌كند. آينه‌اش را در مي‌آورد، نگاهي به صورتش مي‌اندازد و با خود مي‌گويد:

سادگي چه قدر زيباست...

|+| نوشته شده توسط مريم چهاربالش در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391  |
 پيرمرد، بهار، گوجه‌سبز

دست‌فروش جوان چند گوجه‌سبز كه دانه‌هاي سپيد نمك روي آن مي‌درخشد را در درون پاكت سلفون شفاف مي‌ريزد و به دست پيرمرد مي‌دهد. آفتاب كه بر زرورق آن مي‌خورد بازگشت نور آن در چشمان مشتاق پيرمرد مي‌نشيند و بي‌اختيار لبخند را بر لبانش جاري مي‌كند. نيم‌نگاهي مي‌اندازد به گوجه‌سبزها، لحظه‌اي مي‌ايستد، عصايش را در دستش مي‌گيرد و يك دانه گوجه سبز را در دهانش مي‌گذارد. آن‌چنان گونه‌هايش جمع مي‌شوند كه گويي صدايي ترشي گوجه‌سبز به گوش من هم مي‌رسد.

عصازنان، خيره به آفتاب به پيش مي‌رود و سهم خويش را از بهار و از زندگي  مي‌طلبد...

|+| نوشته شده توسط مريم چهاربالش در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391  |
 رستگاري يا ...

«خوشخبتي»، نظر خاصي راجع به آن ندارم، گويي خيلي زودگذر است. خيلي زود مي‌آيد و خيلي زود مي‌رود؛ اما رستگاري؛ اگر بخواهم آن را تشبيه كنم درست مثل يك آب چشمه چهارفصل است، از درونت مي‌جوشد و پيرامونت جاري مي‌شود.

اما «رستگاري»: اين‌كه در هر لحظه فقط يك بهترين وجود دارد،

                     اين كه در هر لحظه فقط يك بهترين وجود دارد،

                     اين‌كه در هر لحظه فقط يك بهترين وجود دارد،

آري رستگاري را در لحظات بايد جست...

|+| نوشته شده توسط مريم چهاربالش در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391  |
 نارَنج

زندگي آميخته است با رنج و سختي؛

و لقد خلقنا الانسان في كبد

اما همه‌اش اين نيست، با اين رنج و سختي آساني نيز آميخته است؛

ان مع العسر يسرا

گويي زندگي رنجي است دائمي و تنها هنر ما اين است كه اين رنج را اندكي نارَنج كنيم؛ فقط همين. براي اين نارَنج 5 پيشنهاد دارم:

-          اميد

-          آساني

-          تلاش

-          مهرباني

-          و عشق به بي‌نهايت‌ها و بيكران‌ها

نارَنجستان‌تان پربار!
|+| نوشته شده توسط مريم چهاربالش در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391  |
 بهار و سيم خاردار

موسيقي و ادبيات، جزء جدايي ناپذير زندگي است. يكي مفهوم است و ديگري نيز مفهوم و وقتي كه اين دو مفهوم با يكديگر عجين مي‌شود از آن‌جا كه هر مفهومي هم‌چون بهار است و مايه شكفتن و شكوفايي، گويي مي‌شود بهار در بهار. پس مي‌توان در تركيبي از شعر و موسيقي عميق شد و در اقيانوس مفهوم‌ها جاري و روان شد.

بگذاريد بخشي از شعرزيباي استاد شفيعي كدكني كه با صداي مخملين سالار عقيلي اجرا شده است را با هم بخوانيم:

از اين گريوه به دور،

در آن كرانه ببين:

بهار آمده

از سيم خاردار گذشته،

حريق شعله گوگردي بنفشه چه زيباست!

هزار آينه جاريست

هزار آينه

اينك

به همسرايي قلب تو مي‌تپد با شوق

زمين تهي است ز رندان؛

همين تويي تنها!

كه عاشقانه‌ترين نغمه را دوباره بخواني؛

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان!

حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني.

چند روز است به اين شعر فكر مي‌كنم؛ بهار و سيم خاردار. بيش از اين كه پاسخ بيابم، به پرسش رسيده‌ام:

-         چه مي‌شود كه بهار را در پس سيم خاردار نهان مي‌كنند؟

-         چگونه مي‌شود كه بهار از پس سيم خاردار عبور مي‌كند؟

-         بهار دل ما در نهان است يا در جمع؟

-         راز گل سرخ چيست؟

و اگر راز گل سرخ را يافتيد، براي من نيز بنويسيد...

پي‌نوشت: عازم سفرم؛ به تماشاي لاله‌هاي واژگون مي‌شتابم؛ اگر تشبيه كنم به زيارت شايد به معناي آن نزديك‌تر شده باشم...

 

|+| نوشته شده توسط مريم چهاربالش در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391  |
 سيمان

نظر شما چيست؟ وقتي كه آسمان‌خراش‌هايي كه سر بر آسمان مي‌سايند را مي‌بينيم يكي از نمادهاي سيمان است كه در پيوند با تكنولوژي و اندكي هم خشونت سر بر آسمان سائيده است و در همين حال در ذهن خود سفري كنيد به شهر قنوت و قناعت يزد، به يكي از خانه‌هاي قديمي يزد، پيوند بادگير و آب و درخت و فضاي باز. اگر بخواهيم تعبيري متفاوت كنيم، آن يكي در قيام است و ايستادن و بلند بودن و اين يكي در قعود است و تواضع و فروتني.

و باز هم سيمان؛ آبي را كه پشت سدهاي عظيم انباشته مي‌كند. آب كه به ذاتش زيباست، وقتي كه باد روي تن آن رها مي‌شود، مي‌شود موجي از زيبايي؛ اما گاهي اوقات سيمان آب را مهار مي‌كند و گاهي اوقات نيز آب رها و آزاد مي‌شتابد، هر چند شايد اندكي نيز خشمگين شود و گاهي نيز دستان پينه بسته پيرمرد مغني پس از ساعت‌ها ذكر اسماءالله بر لب و در حالي كه با لباس سپيدش هر لحظه خود را در برابر ذات كائنات در خضوع و خشوع مي‌بيند كلنگ‌هايش به نم آب مي‌رسد و موسيقي آب بر دل كوير موسيقي آرامش مي‌خواند و براي قرن‌ها اين موسيقي طربناك بر چنگ خاك مي‌نوازد و مي‌خرامد البته بدون سيمان...

سيمان باز هم هست. باز هم در اين زندگي جريان دارد، خشونتش، استقامتش و قدرتش كه همه چيز را بشكني و خود نشكني. اين كه از خاك برآيي و با برآمده از خودت نسازي.

سيمان...

به راستي نظر شما راجع به آن چيست؟ زندگي، هنر و روح ما چه نسبتي به آن دارد؟

سيمان...

|+| نوشته شده توسط مريم چهاربالش در شنبه دوم اردیبهشت 1391  |
 فقر

دقيقا" منظورم فقر مادي است. يعني قادر به اداره زندگي روزمره‌ات نباشي، لب حوضي باشد و پيرمردي كه هر چند ناني براي خوردن ندارد به تعبير خودش براي حفظ آبرويش جلوي در و همسايه لب حوض بيايد و بشقاب به ظاهر شامش را بشويد.

در گزارش‌هايي كه مي‌نويسم مدت‌هاست موضوع فقر احاطه‌ام كرده است، هر چند انتخاب خودم نيست؛ اما از هر مسيري كه مي‌روم به همين جا مي‌رسد. درست مثل جرياني كه گويي مرا با خود مي‌برد. 

گاهي اوقات فكر مي‌كنم اين مشكل بايد به شكل بنيادي حل شود. ساختارها و سازمان‌هايي كه بايد به درستي به اين موضوع بايد بپردازند و نمي‌پردازند. گاهي اوقات مي‌انديشم كه شايد به صورت فردي بايد كاري انجام بدهم و يا هر كدام‌مان به صورت فردي افراد پيرامون خود را دريابيم و يا...

در نهايت به اين نتيجه رسيده‌ام كه هر دو بعدي سازماني و فردي آن را بايد مدنظر قرار دهيم. هر چند شاه كليد حل مساله را بايد در به صورت نظام‌مند دنبال كرد، اما اگر هر كدام از ما اندكي نيز به آن بپردازيم مي‌توانيم ابعاد آن را بهتر و بيشتر درك كنيم و در نتيجه شايد بتوانيم در حل مشكل در ابعاد كلان مشاركت بيشتري داشته باشيم.

|+| نوشته شده توسط مريم چهاربالش در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391  |
 
 
بالا