موسيقي و ادبيات، جزء جدايي ناپذير زندگي است. يكي مفهوم است و ديگري نيز
مفهوم و وقتي كه اين دو مفهوم با يكديگر عجين ميشود از آنجا كه هر مفهومي همچون
بهار است و مايه شكفتن و شكوفايي، گويي ميشود بهار در بهار. پس ميتوان در تركيبي از شعر و موسيقي عميق شد و در اقيانوس مفهومها جاري و روان
شد.
بگذاريد بخشي از شعرزيباي استاد شفيعي كدكني كه با صداي مخملين سالار عقيلي
اجرا شده است را با هم بخوانيم:
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه ببين:
بهار آمده
از سيم خاردار گذشته،
حريق شعله گوگردي بنفشه چه زيباست!
هزار آينه جاريست
هزار آينه
اينك
به همسرايي قلب تو ميتپد با شوق
زمين تهي است ز رندان؛
همين تويي تنها!
كه عاشقانهترين نغمه را دوباره بخواني؛
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان!
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني.
چند روز است به اين شعر فكر ميكنم؛ بهار و سيم خاردار. بيش از اين كه پاسخ
بيابم، به پرسش رسيدهام:
-
چه ميشود كه
بهار را در پس سيم خاردار نهان ميكنند؟
-
چگونه ميشود كه
بهار از پس سيم خاردار عبور ميكند؟
-
بهار دل ما در
نهان است يا در جمع؟
-
راز گل سرخ چيست؟
و اگر راز گل سرخ را يافتيد، براي من نيز بنويسيد...
پينوشت: عازم سفرم؛ به تماشاي لالههاي واژگون ميشتابم؛ اگر تشبيه كنم به
زيارت شايد به معناي آن نزديكتر شده باشم...
|
+| نوشته شده توسط
مريم چهاربالش در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391
|